عشق پر مانع پارت1

رمان میراکلس
ادرین:رفتم شرکت تا وارد شدم همه خبرنگارا ریختن سرم انگار کمین کرده بودن کلی سوال پرسیدن جواب همه رو خیلی کوتاه دادم و رفتم تو دفترم وسریع در رو بستم و بهش تکیه دادم شده بود کار هرروزشون از دستشون اعصابم خورد شده بود می خواستم بزنمشون ولی خب دیگه من پسر گابریل آگراستم
مرینت:بدو بدو باکلی کاغذ تو بغلم به سمت شرکت میرفتم بازم دیر کردم خدا انگار منو با دیر کردن آفریده خب بگذریم وارد شرکت شدم طبق معمول خبرنگارا داخل بودن به سمت دفتر آقای آگراست رفتم در زدم. ادرین:اگه خبرنگار نیستید بفرمایید. مرینت:باخنده گفتم نه خبرنگار نیستم میشه بیام تو. ادرین:صدای خانم دوپن چنگ بود گفتم بفرمایید. مرینت :رفتم داخل دیدم از زیر میز اومد بیرون خنده ام گرفت گفتم از دست خبر نگارا قایم شدی آدری...یعنی..چیز آقای آگراست؟
آدرین :خوب شد اومدی میشه نجاتم بدی؟ مرینت:گفتم چشم و در رو باز کردم تمام خبرنگارا که انگار کنار در پاگوش وایستاده بودن ریختن روهم اخم کردم وگفتم می خواید بس کنید یا نه؟ 😡 ما تو این شرکت کلی کار داریم بعد شما هی اینطوری میکنید اگر راه خروجی رو بلد نیستید نشونتون بدم.
همه باترس گفتن نه بلدیم. مرینت :پس خوبه خداحافظ. همه فرار کردن دستام رو تکون دادم وبهم گره زدم خنده ریزی کردم و برگشتم به سمت آقای آگراست که یهووو....
که یهووو سرم خورد تو بینی اش (همون دماغ خودمون😂)
سریع گفتم خوبید معذرت میخوام. ادرین:نه تقصیر خودمه بدون سروصدا اومدم راستی ممنونم که خبرنگار هارو انداختی بیرون. مرینت:من که کاری نکردم. ادرین:راستی چی کار داشتی که چند دقیقه پیش در زدی؟ مرینت:آها اومده بودم بگم کار طرح ها تموم شد روی میزتونه. آدرین:خب بزار ببینیم خانم دوپن چنگ این بار چیکار کردن نگاهی به طرح ها کردم گفتم مثل همیشه عالی و به هم منگنه شون کردم گذاشتم داخل یه کاور بلند شدم وبه سمتش رفتم کاور و دادم دستش گفتم بفرمایید. مرینت:ممنون واز اتاق خارج شدم.(🤔این علامت یعنی در ذهن اون هست) 🤔ادرین:مرینت یکی از بهترین طراح های این شرکته. (نویسنده:بهش چه حسی داری؟ آدرین:هیچی. نویسنده:آره جون عمت. ادرین:میگم حسی بهش ندارم اون فقط یکی از کارمندان شرکتمه. نویسنده:خو بابا،باور کردم(اصلا هم باور وکردم😐) آدرین:خب برو ادامه داستانت مردم معطلن😡. نویسنده:باشه😅) خب دیگه برم سراغ کارم.
🤔مرینت:اوه گاف بدی دادم بد سرم خورد تو بینی اش گناه داشت دلم براش سوخت. (🤔نویسنده:خب بریم سراغ اذیت مرینت. نویسنده:چه حسی بهش داری؟ مرینت:هیچی. اگه هم داشتم به تو ربطی داشت😐؟ نویسنده:آره من نویسنده ام. مرینت:خب که چی یعنی چون نویسنده ای باید تو زندگی دیگران فضو... لی کنی؟ نویسنده:من عذر خواهم🙏. مرینت:خب دیگه برو ادامه داستانت اعصابم خورد شد. 🤔نویسنده:مردم دیگه اعصاب مصاب ندارن) رفتم تو دفترم شروع کردم به طراحی کردن (*چندساعت بعد*) ساعت رو نگاه کردم یک چند دقیقه ای میشد که وقت ناهار شده بود به سمت کافه رفتم همه جاها پر بود جز جای آدرین چون اون رئیسه و جاش جداست. آدرین:دیدم مرینت وارد کافه شد تمام جاها پر بودن تنها کنار من خالی بود صداش زدم وگفتم بیاد کنار من بشینه.مرینت:آقای آگراست صدام زدو گفت برم کنارش بشینم رفتم نشستم کنارش که صندلیم از پشت کشیده شد و افتادم زمین. بله کار اون کلویی حسود بود. ادرین:خانم دوپن چنگ اومد نشست رو صندلی که یهوو صندلیش کشیده شد افتاد زمین کار کلویی بود بلند شدم دستم و دراز کردم سمتش تا کمکش کنم بلندشه دستم رو گرفت واز جاش بلند شد گفتم:این کارت اصلا درست نبود کلویی. کلویی:دستم رو بردم جلو صورتم وپوزخندی زدم گفتم جای اون دختر دقیقا همون جاست. (بچه ها مرینت اینجا از یک خانواده اصیله ولی از آدرین هنوز یک کوچولو پایین تره)
ادرین:اون یکی از کارمندان شرکت منه ومن تصمیم میگیرم جاش کجاست پس برو بشین سرجات کلویی.کلویی:باشه ولی خودت یه روزی به حرفم میرسی🤔اون دختره خیلی رومخمه بالاخره از شرش خلاص میشم.
مرینت:ممنون آقای آگراست. ادرین:من نباید بین کارمندانم فرق بزارم برام فرق نمیکنه که دختر شهرداره پاریسه یا یکی از مردم معمولی و لبخند زدم. مرینت:رفتم نشستم بعد ناهار آلیا صدام زد. الیا:دیدی چطوری ازت دفاع کرد. مرینت:خب که چی؟ (بچه ها اینجا این❤️علامت مرینت واین🧡علامت آلیا) 🧡:یعنی چی که چی😐؟ ❤️:یعنی همین. 🧡:😒عجبا اصن ولکن. ❤️:خب بگو منظورت چی بود دیگه. 🧡:هیچی😒. ❤️:بگو دیگه. 🧡:میگم هیچی دیگه ولش کن. ❤️:باشه.(شاید مرینت منظور آلیا رو نفهمیده باشه ولی ما فهمیدیم😅) مرینت:رفتم داخل دفترم و به طراحی کردن ادامه دادم. (*چند ساعت بعد*) ساعت پنج دقیقه به7 بود چشم هام رو یکم ماساژ دادم ساعت تعطیلی شرکت بود به سمت دفتر آقای آگراست رفتم در زدم. (اینجا این علامت❤️مرینت و اين هم علامت💚آدرین) 💚:گفتم بفرمایید. ❤️:رفتم داخل دیدم دارن برگه هارو جمع میکنند گفتم بفرمایید رئیس این هم طرح های امروز .💚:خیله خب بده ببینم نگاهی بهشون انداختم گفتم مثل همیشه محشره. ❤️:ممنونم میتونم برم؟💚:بله. مرینت:رفتم داخل دفترم کیفم و کت گرمم رو برداشتم(الان زمستونه) و رفتم دم در شرکت که دیدم داره بارون میاد اونم خیلی شدید که صدایی از پشت سرم شنیدم. 💚:می خواین پیاده برید خانم دوپن چنگ؟❤️:آره. 💚:ولی داره بارون میاد!❤️:نمیدونم باید صبر کنم تا بارون بند بیاد. 💚:تو که نمیتونی کل روز رو اینجا بمونی اگه می خوای بیا با ماشین برسونمت.❤️:نه خودم میرم. 💚:خب حداقل این چتر رو بگیر.❤️:دستم رو دراز کردم و چتر رو از دستش گرفتم(صحنه قسمت دوم فصل اول) و راه افتادم.ادرین:سوار ماشین شدم و راه افتادم.مرینت:همونطور که راه میرفتم با خودم فکر می کردم که یهوووو.....