عشق پر مانع پارت 2

رمان میراکلس
پارت 2
که یهوو(بارون به تگرگ تبدیل شد😂)پام لیزخورد داشتم می افتادم که یکی از پشت سر منو گرفت(حدس میزنم همه فکر کردید آدرینه) برگشتم که دیدم مامانه (میدونم ضدحال زدم) مرینت:مامان!! ممنون. سابین:سلام یکم مراقب باش دختر. مرینت:سلام راستی بیرون چیکار میکنی تو این هوا؟سابین:مثل اینکه کلاس نقاشی داشتم. مرینت:آره راستی😅. سابین:این چتر رو از کجا آوردی؟ مرینت:آقای آگراست دید داره بارون میاد دادش به من. سابین:آها ولی یک رئیس هیچ وقت اینقدر مهربون نیست. مرینت:اقای آگراست فرق داره. سابین:چه فرقی؟ مرینت:مهربون تره همین😅. (🤔سوتی دادم) (نویسنده:معلومه یه حسی بهش داره. سابین:آره. نویسنده:عهه سلام 😅. سابین:منم باهات موافقم یه حسی به آقای آگراست داره.) سابین:خب بیا بریم خونه،سرما میخوریم. مرینت:باشه و راه افتادیم. ( *خونه*) مرینت:سلام بابا. تام:سلام دخترم بیا یکم ماکارون بخور. مرینت:چه بوی خوبی داره و یکی برداشتم مرسی بابا ورفتم تو اتاقم؛لباس هام رو عوض کردم و رفتم نشستم پای کامپیوتر یک پیام واسم اومده بود دیدم از طرفه کلویی بورژواست بازش کردم....
پیام:شاید امروز آدرین ازت دفاع کرده باشه و تو خوش حال شده باشی ولی مطمئن باش خوشحالیت زیاد طول نمیکشه آدرین مال منه و اون هیچوقت به آدم رده پایینی مثل تو نگاه نمیکنه. مرینت:چشمام چهار تا شد آخه کی خواست اون رو از تو بگیره که مثل بچه ها اون مال منه خو واسه خودت کی حسود دیوونه😐😒پیام رو پاک کردم که از پایین مامان صدام زد بیا شام حاضره. رفتم پایین نشستم سر میز مامان روبه بابا کرد و گفت:میدونستی امروز آدرین آگراست از مرینت در مقابل کلویی دفاع کرده.🤔مرینت:مامان از کجا ميدونه؟سابین:آلیا بهم گفت. مرینت:🤔ای خدا دوباره بلندبلند فکرکردی دختر😅خب آره که چی؟سابین و تام:بهش حسی داری؟ مرینت:چی؟نه!سابین:باحالت مرموز نگاهش کردم آره جون عمت. تام:چیکار به خواهر من داری؟ سابین:خب بابا حالا نمرد که(نویسنده:😂😂) همه باهم:تو به چی میخندی این وسط 😡(ندیسنده:😐😐😐هیچی) همه باهم:پس دهنت رو ببند. (نویسنده:چشم😐) (نویسنده:انگار خانوادگی اعصاب ندارن ها)
تام:باشیطنت ابرو هام رو بالا انداختم گفتم شقشاع «برعکس»
شدی. مرینت:چی!! 🤨😑😶نه!! سابین:پس چی؟ مرینت:مامان اون فقط رئیس امه😑😑😑.
سابین :باشه بابا.🤔اصلا حرفش رو باور نکردم. (هروقت کلمه عجیب ديدید برعکس بخونید)(بریم سراغ آدرین)
(*خونه ادرین*) ادرین:رسیدم خونه به مامانم وناتالی سلام کردم ورفتم تو اتاقم یه دوش 5 دقیقه ای گرفتم نشستم پای کامپیوترم تا ایمیل های شرکت رو چک کنم یه پیام از طرف کلویی داشتم بازش کردم. پیام:نمیدونم چرا امروز از اون دختر نونوا دفاع کردی ولی بدون نمیزارم بهش نزدیک بشی اون در حد تو نیست. ادرین:🤔عجبا😐من فقط از کارمند شرکتم دفاع کردم درضمن من اصلا بخوام باهاش جاودزا کنم به تو. چه؟ ناتالی:ادرین شام حاضره لطفا تشریف بیارید. آدرین:باصدای ناتالی به خودم اومدم باشه الان میام.
ادرین:شیطنت ام گل کرد براش نوشتم من شتسود «برعکس» دارم و به کسی هم ربطی نداره و پیام رو فرستادم لبخند مرموزی زدم خب حالا برم پایین که منتظرن رفتم طبقه پایین نشستم پشت میز. گابریل:آدرین این چه پیامیه که به کلویی دادی؟ آدرین:😐!!! چه سریع اومده فضو***لی کرده من همین الان براش فرستادم. گابریل:جواب منو ندادی؟ ادرین:قضیه کار امروز کلویی رو تعریف کردم و گفتم من فقط از کارمندنم دفاع کردم تازه شم من فقط بخاطر اینکه حرص کلویی رو دربیارم اون پیام رو واسش فرستادم وگرنه اصلا به خانم دوپن چنگ حسی ندارم. امیلی:مطمئنی🤨!! ادرین:مامانننننن😡امیلی:😁باشه بابا عههه چرا عصبی میشی؟ ناتالی:😄بسه اذیتش نکنید ولی آدرین از حرفت مطمئنی؟! آدرین:ای بابا ناتالی توهم؟ ناتالی:شوخی کردم بابا. بعد همه خندیدن
(*فردا صبح*)
مرینت:از خواب بیدار شدم همونطور که خواب الود بودم به ساعت نگاه کردم 7:30بود دوباره چشم هام رو بستم که سریع چشام روباز کردم دادم کل خونه رو برداشت چییییییییی!!!
بدو بدو لباس هام رو پوشیدم و همونطور که کاغذا تو دهنم بود و با یک پا میومدم پایین و کفشم رو پام میکردم مامان گفت. سابین:بیا صبحانه بخور. مرینت: مامان ساعت رو دیدی (الان ساعت 7:45وشرکت ساعت 8 باز میشه) سابین:خب حداقل چند تا کروسان با خودت ببر. مرینت:دیرم میشه و رفتم به سمت در. سابین:داشت میرفت که سریع چندتا کروسان گذاشتم تو یک پاکت و دادم دستش. مرینت:گونه مامانم رو بو.... سیدم و گفتم ممنونم ورفتم باید تاکسی میگرفتم وایستادم دم پیاده رو گفتم تاکسی ولی ماشینی وای نستاد به ساعتم نگاه کردم داشت دیر میشد پس لبم رو گاز گرفتم و بدو بدو به سمت شرکت رفتم سرم پایین بود که خوردم به کسی بلند شدم کلویی بود. کلویی:مگه کوری دختر نونوا؟مرینت:چیزی نگفتم و وسایلم که ریخته بودن زمین رو برداشتم تا برم که کلویی دستم رو گرفت کشید و گفت. کلویی:دیروز جواب پیام ام رو ندادی؟ مرینت:چون من اصلا حسی به آقای آگراست ندارم وکاری به کار تو هم ندارم. کلویی:پوز خندی زدم پس که این طور پس آدرین چرا این پیام رو به من داده؟ مرینت:باتعجب به پیامی که آقای آگراست داده بود نگاه کردم گفتم ولی من چیزی نمیدونم خواستم برم که دوباره دستم رو کشید سریع دستم رو از دستش کشیدم بیرون و بهش اخم کردم و رفتم به خاطر کلویی دیرم شد البته دم در شرکت بودم رفتم داخل به آلیا گفتم آقای آگراست هستند؟ آلیا:بله. مرینت:باعصبانیت به سمت دفتر آقای آگراست رفتم در زدم. ادرین:بفرمایید. مرینت:در رو باعصبانیت باز کردم......